اندرز رویا
شبی در بستر خود خفته بودم
زوضع خویشتن آشفته بودم
زبس بودم ز وضع خویش بی تاب
گریزان بودم از چشمان من خواب
دو چشمانم به سوی آسمان بود
دو لب خاموش و دل ما رابیان بود
بهخالق گفتم ای جانم فدایت
مگر من نیستم از بنده هایت
با فغانم نداری خالقا گوش
تو گویا کرده ای ما را فراموش
شدم من بنده ات منت نهادی
چه اقبال است کا ین ما را تو دادی
مرا بختم نصیبش شد سیاهی
چه شد پس سهم ما مرغ و ماهی
مرا آهی نباشد د ر بساطم
بود انداز ه گورم حیاطم
کلمات کلیدی :
